خرید بک لینک
آخ که من چقدر این خانوم جانان رو دوست دارم :). خونشون بودم امروز و رفت بیرون و برام آلوچه خرید و کیک شکلاتی :) آخ مگه میشه من این زن رو دوست نداشته باشم؟!وقتی هنوز بهش نگفتم و اون میفهمه من چی دوست دارم ! دیروز برای خاله خانم یک روسری خوشکل خریدم و کلی ذوقش کرد و اولش قبولش نمیکرد و کلی بهش تبریک تولدش رو گفتم و بعد تازه قبولش کرد. قصدش رو داشتم برای خانوم جانان هم یه لباس خوشکل بخرم که دیگه باید زودتر اقدام کنم . نمره ها چنان تعریفی نیست ولی بد هم نیستن یعنی از هیچ اویِ قدیم بعید بود این نمرات ازاین آدم جدیده، نه زیاد چون نخوند! واقعا نخوند...حالِ درون: هیچ او اینجا جمله ای کوتاه مینویسد + Writen by یکشنبه یکم بهمن ۱۳۹۶Time 22:28 هیچ او |

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 23:39

بین دوراهی ام! انگار افکارم یک طرف میکشاند و تنِ بی جانم،یک طرف دیگر میرود... اینجور که نمیشود! باید یک راه راست باشد خارج از این دو! افکارم مرا به سمت ِ درس، موفقیت و خوبی میکشاند و تنم،به سمت بی خیالی و خواب و فیلم! من دوست ندارم این هیچ او را! هیچ اوباید عوض شود باید وباید ولی چرا؟! چرا عوض نمیشود؟!فقط حرفش را میزند؟! گفتن را که همه بلدند هیچ او جآن... برو تورا به خدا به سمت افکارت برو...اصلا چرا؟! چرا هیچ دفاعی از خودت در برابر حرف های دوستت که میگوید چرا کم شده ای نداری؟! دفاع داری آری ولی کافی نیست؛این ها برای هیچ او کم است تورابه خدا درس بخوان...حالِ درون: هیچ او با خودش حرف میزند + Writen by دوشنبه دوم بهمن ۱۳۹۶Time 1:0 هیچ او |

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 23:39

هنوز زوده برای رسیدن :))

+اولین اقدام ِ مثبت جهت خواندن،تمیز کردن اتاقمه که کلش ریختم پایین دارم از اول کل وسایل هارو میچینم سرجاش :(

خسته شدم ی دستمال هم عین کارگرا بستم به سرم ولباس کارگری پوشیدم و درحال سابیدن هستم :/


حالِ درون: هیچ او نویسِ جدید
+ Writen by دوشنبه دوم بهمن ۱۳۹۶Time 22:20 هیچ او |

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 23:39

جلسه دارم امروز بسی خسته ام هنوز . دیشب تا ساعت چهار بیدار بودم. عادت کردم به نخوابیدن!خیلی بده ، خیلی!باید کم کم آماده شم برم ولی هنوز خستم -_-

+از اضافی بودن،اضافی دیده شدن،بدمان می آید به شدت ...

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 23:39

ازاون موقع که رفتم بیرون،تازه رسیدم به خونه ! شام بیرون خوردیم کباب ِ نمیدونم چی سفارش داد بابا ولی خوشمزه بود ترش بود مزش . بعداز جلسه،من پشت ماشین نشستم و جیغ بابا بود که عین همیشه هوا (تند میرم بسی)؛رفتیم خونه دایی جآن بعداز کلی وقت و بااون حیاط بزرگشون،سه ساعت شد رسیدیم تواون سرما .ولی عاشق این حیاط بزرگ پراز گلشونم.خرید رفتم و بسی خرید ِ کوچولو کردم که دوتاتیکه وسیله شد 100وخورده ای . برای عکس رفتم و هنوز حاضر نبود بعداز کلی وقت امشب شب خوبی بود، اگر روزش که بعضی ها حالِ دلم را به هم ریختند فاکتور بگیریم :) حالِ درون: هیچ او اینجا جمله ای کوتاه مینویسد + Writen by سه شنبه سوم بهمن ۱۳۹۶Time 22:32 هیچ او |

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 23:39

خداامشب را بخیر کند الان برعکس همیشه خوابم گرفته و جزوه ی درست نداشته و فردا امتحان:/

آخ ک باهر خطی ک میخونم توی گوشیم،فحش بارون میکنم اون بنده خدایِ عقده ای که برای کار عملی،امتحان میگیره://

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 23:39

امتحان رو با کلی تقلب و زور زدن،فکر کنم در حد خوب بشم! چون دیشب خوابیدم ؛نشد مقاومت کنم :/ +باز قدم های ِ سنگین ِ من که بر روی زمینِ یخ زده ی شهر،پا میگذاشت به سمت بستنی فروشی رفت..عجیب دلش خواست ولی سرفه هایی که از سرماخوردگی توی گلویش جا خشک کرده و آن طور قفسه ی سینه اش را به هم میفشرد،باعث شد راهی را که گز کرده بود،برگردد.دست هایش را در جیبِ پالتویش چپاند . دوستش روز های قبل به او گفته بود با چادر،دست هایت را در جیب نکن! زشت میشود؛ولی منِ امروز،دلش نمیخواست خوب بنظر بیاید؛دلش نمیخواست خانم وارانه رفتار کند؛ یا که دلش نمیخواست عاقل باشد! امروز را هوس دیوانگی کرده بود .. منِ امروز حتی کوله پشتی اش را دوکوله انداخته بود، میخواست دیوانگی اش را امروز داشته باشد.منِ امروز ذهنش خالی بود.میان مردم قدم میزد و دلش آرام میگرفت. اینکه آن دخترک که دارد میدود و پدرش پشت سرش است،خشوحال است، لبخند روی لب آن زوج جوان،اینها این ها یعنی هنوز عشق هست، مهربانی هست و دلخوشی هست... حالِ درون: مینیمال نوشت هیچ او + Writen by چهارشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۶Time 20:44 هیچ او |

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 23:39

بعداز چندماه،زنگ زد. من دوست ندارم هیچکدوم از آدمای اطرافم یا نه، همنوعم توی شرایط خوبی نباشن.بهم گفت عوض شدم؛حرفای تو باعث شد عوض شم و من لبخندی زدم و گفتم خودت خواستی ک شد! میبینین؟! ما آدما قابلیت بهتر شدن رو داریم! داریم و داریم.. من از کمک به بقیه لذت میبرم... اونروز استاد داشت توضیح میداد و من چون وقتی یک نفر صحبت میکنه،به رسم احترام به حرفاش دقیق گوش میدم و بهش نگاه میکنم تااعتماد بنفسش بیشتر بشه و استاد هم زل زده بود به من بااون فاصله!ووقتی جزوه میگفت،منی که گیج خواب بودم،سرم رو میذاشتم روی صندلی و میخوابیدم و بااشاره های دوستم،سرم رو بلند میکردم.وباز روز از نو! زل میزد به من استاد و بحث اون روز یکم معذبم میکرد که فقط به من نگاه کنه! ایذر و راه های انتقالش و درمانش و این چیزا.هی منتظر بودم تایم کلاس بگذره وتموم شه کلاس فقط! معذب بودم خیلی! پی نوشت تر:امروز باید ناهار درست میکردم که خب حوصله اش را نداشتم و شیک از بیرون سفارش دادم و بابا رو صدا کردم برای ناهار. پی نوشت تر17:00 : نشسته باشی وبیخبر از همه چی! یکهو وارد بشه با سرو صورت زخمی و خونی! دلت کَنده میشه و بغلش میکنی ومیگی دورت بگردم چی شده؟واون لبخند میزنه و هیچی نمیگه!یاد چندسال پیش افتادم.. همین روزا بود همین موقع ها...حالِ درون: هیچ او اینجا جمله ای کوتاه مینویسد + Writen by پنجشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۶Time 13:44

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 23:39

بهمن، ماه خوبی بوده همیشه پارسال این موقع ها بارون زد، بارون زد و بارون زد! امسال ولی...

امسال هوازمستونی نیست.. بارون نیست؛ برف نیست؛سرمایی هست که وجودت را یخ میزند..

خدایا بارونِ رحمتت رو نازل بفرما :) آمین..

+اینکه من بی گواهینامه پشتِ ماشین میشینم کار درستی نیست، نه؟! دلم یک سرعتِ زیاد میخواد! مثل رالی. برنامش توی سرم هست ولی کی عملی میشه؟!


حالِ درون: هیچ او اینجا جمله ای کوتاه مینویسد
+ Writen by جمعه ششم بهمن ۱۳۹۶Time 11:16 هیچ او |

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 23:39

اینجا یک عدد هیچ او حالش معمولیست

با این کامنت های پر انرژیِ شما، خوب هم میشود...

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 23:39

شبِ آخر، اون آخرین بیرون رفتنِ باهم، اونی که میدونست من از چیزای نقلی و کوچیک خوشم میاد توی همه چیز؛ حتی سوپر مارکت که پیاده شد، برام لواشک ِ کوچولوی ترش خرید بی اینکه بهش بگم چی میخوام،همونی که بم یه لقب قشنگ داده بود و میگفت هیچ اوی من خیلی قوی هست اونقدری که هرچی لهش کنن،باز سرِ پا میشه!الان نیست و ازاون موقع، هیچ او بزرگ شده!خیلی بزرگ که میتونه غم هایِ اونو با وجودش حس کنه.هیچ اورو له کردن ولی هنوز سر پاست... +دستم رو کشیدم عقب یهویی!به یه چیز برخورد نگاه کردم، هیچی بود...!حسش کردم فهمیدمش چون قلبم به تپش افتاد. فهمیدمش چون اون اینجاست! پیشِ من.. حالِ درون: هیچ او نویس با حالِ خوبِ بد+ Writen by شنبه سی ام دی ۱۳۹۶Time 1:34 هیچ او |

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1396 ساعت: 0:09

من فقط عاشق اون لحظه ی غروبم که خورشید دلش نمیخواد بره و با صورتی قرمز شده از دادِ نرفتن،به پایین کشیده میشه.. شب همونقدر دوست داره هرچه زودتر بالا بیاد و همه چیز رو توی خودش پنهون کنه :)) +نمره ها تمامش افتضاح! خیلی بده سوال داشتی باشی و نخونی روش! اینقدر بی حوصله بودم که سوال و جواب داشتم ولی روشون نخوندم و این یکی رو هم 20نشدم! این ترم، به کجا میروی هیچ او؟ حالِ درون: هیچ او اینجا جمله ای کوتاه مینویسد+ Writen by شنبه سی ام دی ۱۳۹۶Time 18:43 هیچ او |

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1396 ساعت: 0:09

صفحه بندی